محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2752
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفتم : « براى اينكه سوى من دويديد و بيم كردم به بندم كنيد و با من نامردى كنيد . » گفتند : « تو در امانى ، آمديم كه پهلوى تو بايستيم و دستهء شمشيرت را بگيريم و ببينيم براى چه آمده اى و چه مىخواهى . » گفتم : « مگر امان ندارم تا مرا پيش يارانم برگردانيد ؟ » گفتند : « چرا ؟ » گويد : پس شمشيرم را در نيام كردم و برفتم تا بر بالاى سر سماك بن عبيد ايستادم . ياران وى در من آويخته بودند ، يكيشان دستهء شمشيرم را گرفته بود ، يكيشان بازويم را گرفته بود ، نامهء يارم را به او دادم و چون آن را بخواند سر برداشت و گفت : « به نظر من مستورد به سبب گمنامى و ناچيزى شايستهء آن نبود كه با شمشير بر ضد مسلمانان قيام كند و به من بگويد كه از على و عثمان بيزارى كنم و مرا به خلافت خويش بخواند ، به خدا پير بدى است . » گويد : آنگاه در من نگريست و گفت : « پسركم ! پيش يار خود برو و به او بگو از خداى بترس و از رأى خويش بگرد و به جماعت مسلمانان درآى ، اگر خواهى به مغيره بنويسم و براى تو امان بخواهم كه او را صلح دوست و سلامت جوى خواهى يافت . » گويد : و من كه در كار خوارج بصيرت داشتم گفتم : « هرگز ! ما از اين كار كه بايد به سبب آن در اين دنيا از شما ترسان باشيم ، امان خدا را مىخواهم به روز رستاخيز . » گفت : « تيره روز باشى ، چگونه به تو رحم كنم ؟ » آنگاه به ياران خويش گفت : « ولش كنيد » پس از آن به نزد وى قرآن خواندن آغاز كردند و به حال خضوع رفتند و گريه مىكردند و با اين كار پنداشتند كه به راه حق مىروند در صورتى كه همانند چهار پايان بودند ، بلكه گمراهتر . به خدا كسى